همسفر آيــــــنه ها(محمدزارعی)
شعر-داستان-اجتماعی-فرهنگی -هنری 
قالب وبلاگ
عادل فردوسی پور تهیه کننده ی برنامه ی پر طرفدار نود با پخش سخنان توهین امیز  ونابخردانه ی علی کریمی

هزاران بیننده ی بااخلاق و کاردان وفرهنگ دوست را نسبت به برنامه ی نود بدبین کرد

عادل فردوسی پور اگر تریبون نود را به هر الف بچه ای بفروشد یقینا باید بداند که جایگاه او و برنامه ی نود به زودی به افول وزوال خواهد رسید و....... هزار نکته ی باریک تر از مو اینجاست!!!!!

به امید اینکه صاحبان رسانه ی ملی تلنگری بخورند و.....

[ چهارشنبه بیست و هشتم آبان 1393 ] [ 17:3 ] [ محمد زارعي ]
اوخ! هنوز زخمیم و رنج می برم
دنیا هر آنچه داشت بلا ریخت بر سرم

مردم چه می کنند که لبخند می زنند
غم را نمی شود که به رویم نیاورم

قانون روزگار چگونه ست کین چنین
درگیر جنگ تن به تنی نا برابرم

تو آنقدر شبیه به سنگی که مدتی ست
از فکر دیدن تو ترک می خورد سرم

وامانده ام که تا به کجا می توان گریخت
از این همیشه ها که ندارند باورم

حال مرا نپرس که هنجار ها مرا
مجبور می کنند بگویم که "بهترم"

نجمه زارعی

[ یکشنبه بیست و پنجم آبان 1393 ] [ 16:52 ] [ محمد زارعي ]

[ جمعه بیست و سوم آبان 1393 ] [ 22:46 ] [ محمد زارعي ]

شب که می رسد از کناره ها

گریه می کنم با ستاره ها

وای اگر شبی، ز آستین جان

بر نیاورم دست چاره ها

همچو خامشان بسته ام زبان

حرف من بخوان از اشاره ها

ما ز اسب و اصل افتاده ایم

ما پیاده ایم ای سواره ها

ای لهیب غم آتشم مزن

خرمنم مسوز از شراره ها


حسین منزوی
[ چهارشنبه بیست و یکم آبان 1393 ] [ 22:4 ] [ محمد زارعي ]
باز ای الهه ی ناز با دل من بساز
کین غم جانگداز برود زبرم

گر دل من نیاسود از گناه تو بود
بیا تا ز سر گنهت گذرم

باز می کنم دست یاری به سویت دراز
بیا تا غم خود را با راز و نیاز
ز خاطر ببرم

گر نکند تیر خشمت دلم را هدف
به خدا همچو مرغ پر شور شعف
به سویت بپرم


آن که او
به غمت دل بندد
چون من کیست؟
ناز تو
بیش از این
بهر کیست؟

تو الهه ی نازی در بزمم بنشین
من تو را وفا دارم بیا که جز این
نباشد هنرم

این همه بی وفایی ندارد ثمر
به خدا اگر ازمن نگیری خبر
نیابی

[ چهارشنبه بیست و یکم آبان 1393 ] [ 16:26 ] [ محمد زارعي ]

تو در یادم

تو در روحم

حضورت گرم می سازد

تمام تار و پودم را

و هنگام دعا هایم

تویی و تندرستی وجود نازنینت بر لبم جاری

 

[ چهارشنبه بیست و یکم آبان 1393 ] [ 16:23 ] [ محمد زارعي ]

زین همرهان همراز من تنها توئی تنها بیا

باشد که در کام صدف گوهر شوی یکتا بیا

یارب که از دریا دلی خود گوهر یکتا شوی

ای اشک چشم آسمان در دامن دریا بیا

ما ره به کوی عافیت دانیم و منزلگاه انس

ای در تکاپوی طلب گم کرده ره با ما بیا

ای ماه کنعانی ترا یاران به چاه افکنده اند

در رشته پیوند ما چنگی زن و بالا بیا

مفتون خویشم کردی از حالی که آن شب داشتی

بار دگر آن حال را کردی اگر پیدا بیا

شرط هواداری ما شیدائی و شوریدگیست

گر یار ما خواهی شدن شوریده و شیدا بیا

در کار ما پروائی از طعن بداندیشان مکن

پروانه گو در محفل این شمع بی پروا بیا

کنجی است ما را فارغ از شور و شر دنیای دون

اینجا چو فارغ گشتی از شور و شر دنیا بیا

گر شهریاری خواهی و اقلیم جان از خاکیان

چون قاف دامن باز چین زیر پر عنقا بیا

[ سه شنبه بیستم آبان 1393 ] [ 19:59 ] [ محمد زارعي ]

او غربت آفتاب را حس می کرد
در حادثه التهاب را حس می کرد

بی تابی کودکانش آتش می زد
وقتی خنکای آب را حس می کرد

وحید امیری

[ دوشنبه دوازدهم آبان 1393 ] [ 15:36 ] [ محمد زارعي ]
...این ناله وغم بر سرم اهسته بریزد        مستانه ی عاشق نتواند که گریزد....

سقای حرم رفت و نیامد سر قولش         گرگان لعین کرده کمین در همه حولش

عباس کجایی همه جا گشته کویری؟      مردان همه مردند وزنان رفته اسیری

طفلان یتیمی که ندیدند  پدر را             طفلانه دریدند همه سینه وسر را

فریاد عطش بسته گلوگاه حرم را         طفلان به هیاهو که نبرید سرم را

......

این دون صفتانی که  زن ومرد ندانند        این بوقلمونان قلم عشق نخوانند!!!!

-ابیاتی از مثنوی الماس عشق از مجموعه شعر جام ناتمام محمد زارعی

[ دوشنبه دوازدهم آبان 1393 ] [ 15:32 ] [ محمد زارعي ]

بشکن حریم حرمت شب های ناب را
خورشید تا همیشه برافکن نقاب را

بگشای رو به آینه ای روشن و زلال
این چشم های خسته و لبریز خواب را

تنها منم نگاه تو را آه می کشم
جز این سبوی تشنه که می داند آب را

تا کی مگر به ساحل آرامشی رسم
عمری چو موج می دوم این اضطراب را

میلاد سرخ حادثه را گریه می کنم
وقتی غروب بدرقه کرد آفتاب را

مهری جهانگیر

[ دوشنبه دوازدهم آبان 1393 ] [ 15:19 ] [ محمد زارعي ]
          مطالب قدیمی‌تر >>

.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ

من كه از بازترين پنجره با مردم اين ناحيه صحبت كردم
حرفي از جنس زمان نشنيدم.
هيچ چشمي، عاشقانه به زمين خيره نبود.
كسي از ديدن يك باغچه مجذوب نشد.
هيچ كسي زاغچه‌يي را سر يك مزرعه جدي نگرفت.
m.zarei1352@yahoo.com
امکانات وب