همسفر آيــــــنه ها(محمدزارعی)
شعر-داستان-اجتماعی-فرهنگی -هنری 
قالب وبلاگ

اي غم ، تو که هستي از کجا مي آيي؟
هر دم به هواي دل ما مي آيي




باز آي و قدم به روي چشمم بگذار
چون اشک به چشمم آشنا مي آيي!قیصر

[ یکشنبه بیست و هفتم مهر 1393 ] [ 14:52 ] [ محمد زارعي ]
از نفرتي لبريز

ما نوشتيم و گريستيم

ما خنده كنان به رقص بر خاستيم

ما نعره زنان از سر جان گذشتيم ...


كسي را پرواي ما نبود.

در دور دست مردي را به دار آويختند :

كسي به تماشا سر برنداشت


ما نشستيم و گريستيم

ما با فريادي

از قالب خود بر آمديم .-شاملو-

[ یکشنبه بیست و هفتم مهر 1393 ] [ 14:49 ] [ محمد زارعي ]
حرف‌های ما هنوز ناتمام...
تا نگاه می‌کنی:
وقت رفتن است
باز هم همان حکایت همیشگی
پیش از آنکه با خبر شوی
لحظه عزیمت تو ناگزیر می‌شود
آی...
ای دریغ و حسرت همیشگی
ناگهان
چقدر زود
دیر می‌شود
[ یکشنبه بیست و هفتم مهر 1393 ] [ 14:47 ] [ محمد زارعي ]

کسی از عمق دریا زد صدایت ، ماهی قرمز !

و دریا پهن شد در زیر پایت ، ماهی قرمز !

شبی قلّاب ماهی گیر ، دست از دامنت برداشت

و کرد آن ترس ِ بی مورد رهایت ، ماهی قرمز !

پریدی توی آب و کوسه ها با طعنه پرسیدند :

" تو ، با این کفشهای تا به تایت ماهی قرمز !؟ "

تصور هم نمی کردند جاشوها که اقیانوس

نهنگی زیر سر دارد برایت ، ماهی قرمز !

تو را می خواست قایق ران که هر شب تور می انداخت

و گرنه داشت دریا بی نهایت ماهی قرمز !

پانته آ صفایی

[ یکشنبه بیست و هفتم مهر 1393 ] [ 14:35 ] [ محمد زارعي ]
بـار اضـافـه ای ،... به زمـینـت گـذاشـــــتـنـد

جـا پـای شـک به راه یـقــینــــت گـــذاشــتـنـد

تـو پـلّــه ی صـــعود قــدم هــایشــان شـــدی

رفــتنـد آنـچـنـــان و... چـــنـیـنت گـــذاشــتـنـد

یک چشـم ِخیس ِهر شبه ، یک عـمـرخــاطره

آری بگــو چـه هــا به جز ایـنـت گــذاشـتـنـد؟!!

"بــالا بــلــنـد ِعشـــوه گــر ِ نـقش بـاز ِمـــن"!

غـــــارت شــدی وازتو همــیـنـت گــذاشـتـند:

یــک نـقــش ِپــاره پــاره و بــالای خـــم شــده

صـدهـــا لـــگد بــه مـــاه ِ جـبـیـنـت گذاشــتـنـد

کمــرنگ شــد شـــکوه ســلیمــانــیــت ،بـبــیـن

اهـــریمــــنی به زیــرنگـــیــنـت گـــذاشـــتــنـد

ســیمـرغ ِ روزگــار ِ اســاطــیــری ِ زمـــیــن!

ماچــین گرفته از تو ...به چینــت گــذاشـــتـنـد

در چشــــمهـــای آیـنـه بــاور کـــن ایـن کـه تو

غــارت شـــدی و از تـو ...همیـنــت گـذاشـتـنـد

سپیده یگانه

[ یکشنبه بیست و هفتم مهر 1393 ] [ 14:33 ] [ محمد زارعي ]
من آسمان پر از ابرهای دلگیرم

اگر تو دلخوری از من ، من از خودم سیرم

من آن طبیب زمین گیر زار و بیمارم

که هرچه زهر به خود می دهم نمی میرم

من و تو آتش و اشکیم در دل یک شمع

به سرنوشت تو وابسته است تقدیرم

به دام زلف بلندت دچار و سردرگم

مرا جدا مکن از حلقه های زنجیرم

درخت سوخته ای در کنار رودم من

اگر تو دلخوری از من ، من از خودم سیرم

فاضل نظری

[ یکشنبه بیست و هفتم مهر 1393 ] [ 14:25 ] [ محمد زارعي ]
دلم گرفته از اين روزها، دلم تنگ است

ميـان ما و رسيدن، هـزار فرسنگ است

مرا گشايش چنـدين دريچه کافــي نيست

هـزار عرصه براي پريـــدنم تنگ است

اسيــر خاکـم و پرواز، سرنوشتــــم بود

فـرو پريدن و در خاک بودنم ننگ است

چگونه سر کنـد اينـجا ترانه ي خود را

دلي که با تپـش عشق او همـاهنگ است

هـزار چشـــمه ي فرياد در دلـم جوشيد

چگونه راه بجويد که رو به رو سنگ است

مـرا به زاويه ي بـاغ عشق مهمان کـن

در اين هزاره فقط عشق پاک و بي رنگ است

سلمان هراتی

[ یکشنبه بیست و هفتم مهر 1393 ] [ 14:23 ] [ محمد زارعي ]
جفای خلق و غم روزگار دیده منم

وزین دو ، رشته ی پیوند خود بریده منم

شبم که سینه ی من پرده دار اسرار است

به انتظار تو ، ای خنجر سپیده! منم

ز تیغ طعنه ی دشمن دلم چو گل شد چاک

کنون چو غنچه زبان در دهان کشیده منم

ز اوج چرخ تمنّا چو برف با دل سرد

فرو نشسته و بر خاک آرمیده منم

ز من گسسته ای و همچو گردباد به دشت

ز تاب هجر تو پیچیده و دویده منم

ز غم گداختم و اشک گرم سردم کرد

ز من بترس که پولاد آبدیده منم

بسان سایه ز آزار مردمان ، سیمین!

غمین به گوشه ی دیوارها خزیده منم

سیمین بهبهانی

[ یکشنبه بیست و هفتم مهر 1393 ] [ 14:20 ] [ محمد زارعي ]

عمری به هر کوی و گذر گشتم که پیدایت کنم

 

اکنون که پیدا کرده ام ، بنشین تماشایت کنم

 
 

الماس اشک شوق را تاجی به گیسویت نهم

 

گل های باغ شعر را زیب سراپایت کنم

 

بنشین که با من هر نظر،با چشم دل ،با چشم سر

 

هر لحظه خود را مست تر ، از روی زیبایت کنم

 
 

بنشینم و بنشانمت آنسان که خواهم خوانمت

 

وین جان بر لب مانده را مهمان لبهایت کنم

 

بوسم تو را با هر نفس ، ای بخت دور از دسترس

 

وربانگ برداری که بس ! غمگین تماشایت کنم

 
 

تا کهکشان ، تا بی نشان ، بازو به بازویت دهم

 

با همزمانی ، همدلی ، جان را هم آوایت کنم

 

ای عطر و نور توامان یک دم اگر یابم امان

 

در شعری از رنگین کمان با نوی رویایت کنم

 
 

بانوی رویاهای من ، خورشید دنیاهای من

 

امید فرداهای من ، تا کی تمنایت کنم ؟

  فریدون مشیری 
[ یکشنبه بیست و هفتم مهر 1393 ] [ 14:17 ] [ محمد زارعي ]
از بس که ملول از دل دلمرده ی خویشم

هم خسته ی بیگانه ، هم آزرده ی خویشم

این گریه ی مستانه ی من بی سببی نیست

ابر چمن تشنه و پژمرده ی خویشم

گلبانگ ز شوق گل شاداب توان داشت

من نوحه سرای گل افسرده ی خویشم

شادم که دگر دل نگراید سوی شادی

تا داد غمش ره به سراپرده ی خویشم

پی کرد فلک مرکب آمالم و در دل

خون موج زد از بخت بد آورده ی خویشم

ای قافله! بدرود ، سفر خوش ، به سلامت

من همسفر مرکب پی کرده ی خویشم

بینم چو به تاراج رود کوه زر از خلق

دل خوش نشود همچو گل از خرده ی خویشم

گویند که « امید و چه نومید! » ندانند

من مرثیه گوی وطن مرده ی خویشم

مسکین چه کند حنظل اگر تلخ نگوید؟

پرورده ی این باغ ، نه پرورده ی خویشم

مهدی اخوان ثالث

[ یکشنبه بیست و هفتم مهر 1393 ] [ 14:14 ] [ محمد زارعي ]
          مطالب قدیمی‌تر >>

.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ

من كه از بازترين پنجره با مردم اين ناحيه صحبت كردم
حرفي از جنس زمان نشنيدم.
هيچ چشمي، عاشقانه به زمين خيره نبود.
كسي از ديدن يك باغچه مجذوب نشد.
هيچ كسي زاغچه‌يي را سر يك مزرعه جدي نگرفت.
m.zarei1352@yahoo.com
امکانات وب