همسفر آيــــــنه ها(محمدزارعی)
شعر-داستان-اجتماعی-فرهنگی -هنری 
قالب وبلاگ
درین سرای بی کسی، کسی به در نمی زند


به دشت پر ملال ما پرنده پر نمی زند


یکی ز شب گرفتگان چراغ بر نمی کند


کسی به کوچه سار شب در سحر نمی زند


نشسته ام در انتظار این غبار بی سوار


دریغ کز شبی چنین سپیده سر نمی زند


گذر گهی ست پر ستم که اندر او به غیر غم


یکی صلای آشنا به رهگذر نمی زند


دل خراب من دگر خراب تر نمی شود


که خنجر غمت ازین خراب تر نمی زند


چه چشم پاسخ است ازین دریچه های بسته ات؟


برو که هیچ کس ندا به گوش کر نمی زند


نه سایه دارم و نه بر، بیفکنندم و سزاست


اگر نه بر درخت تر کسی تبر نمی زند

[ یکشنبه ششم اردیبهشت ۱۳۹۴ ] [ 15:33 ] [ محمد زارعي ]
ایمان بیاوریم به فریادهای خفته ی خاک/نگاه خسته ی احساس های ابستن/شراره ها که خزیدند زیر لاک بی مهری/ترانه ها که فسردند به هنگامه ی فریاد/چه سروها که غنودند زیر سایه ی شوم/......

قفس ترانه ی زنجیرهای مستان شد/حماسه های تختی دوران به زیر پا له شد/تمام هفت خان تهمتن به سوگ نشست/.....قسمتی از شعر -سایه ی شوم-از مجموعه شعر-جام ناتمام-محمدزارعی-

[ جمعه چهارم اردیبهشت ۱۳۹۴ ] [ 22:9 ] [ محمد زارعي ]
...ساغر اشک مرا نوش کن/ای درد بمان/با همه سوز دلم/ با همه چشم ترم/باز در حسرت اغوش تو /فریاد کشیدم/تو بمانی به هیاهوی هراسان دلم/جام تمامم/ تو بمانی/ساغر اشک مرا نوش کن /ای درد بمان

از مجموعه شعر -بامداد خمار-محمدزارعی

[ چهارشنبه دوم اردیبهشت ۱۳۹۴ ] [ 16:32 ] [ محمد زارعي ]

غم عشق آمد و غم‌های دگر پاک ببرد

سوزنی باید کز پای برآرد خاری

می حرامست ولیکن تو بدین نرگس مست

نگذاری که ز پیشت برود هشیاری

می‌روی خرم و خندان و نگه می‌نکنی

که نگه می‌کند از هر طرفت غمخواری

 

[ چهارشنبه دوم اردیبهشت ۱۳۹۴ ] [ 16:0 ] [ محمد زارعي ]

ز دو دیده خون فشانم ز غــمت شب جدایی

 چــه كنم كه هست اینها گـل باغ آشــــنایی

همه   شـب نهاده ام سر ،  چوسگان برآستانت

كــه  رقــیـب در نــیـایـد بــه بــهـانـه گدایی

مــــژه‌ها و چــشـم یارم به نظر چــــنان نـماید

كـه مـــیان سنبلــستان چـرد آهــوی ختــایی

در گـلستان چـشـمم زچـه رو همیشه باز است

به امــیـد آنـكـه شـایـد تو به چشم من درآیی

سر برگ گــل ندارم ،به چه رو روم به گلشن

 كه شــنیده‌ام ز گلــــها هـــمه بوی بی‌وفـایی

به كدام مذهب است این؟به كدام ملت‌است این؟

 كه كـشنـد عاشقی را كه تو عاشقم چرایی

به طـواف كــعبه رفـتم به حرم رهـم ندادند

كه بـرون درچه كردی كه درون خانه آیی؟

به قـمـارخــانه رفتم، هــمه پاكــــباز دیدم

 چـو به صـومعه رسـیدم هـمـه زاهـد ریـایی

دردیـر می‌زدم مــــن، که نـــدا ز در درآمد

كه درآ درآ عــراقی، كه تو هم ازآن مـایی

[ شنبه بیست و نهم فروردین ۱۳۹۴ ] [ 15:23 ] [ محمد زارعي ]

تا هستم ای رفیق ندانی که کیستم

روزی سراغ وقت من آئی که نیستم

در آستان مرگ که زندان زندگیست

تهمت به خویشتن نتوان زد که زیستم

پیداست از گلاب سرشکم که من چو گل

یک روز خنده کردم و عمری گریستم

طی شد دو بیست سالم و انگار کن دویست

چون بخت و کام نیست چه سود از دویستم

گوهرشناس نیست در این شهر شهریار

من در صف خزف چه بگویم که چیستم

[ شنبه بیست و نهم فروردین ۱۳۹۴ ] [ 15:18 ] [ محمد زارعي ]
...عاشقان عیدتان مبارک باد

سال 1394 بر تمام مردم ایران باستان مبارک وفرخنده باد

[ چهارشنبه بیست و هفتم اسفند ۱۳۹۳ ] [ 15:57 ] [ محمد زارعي ]
....؟؟؟ در غروب تنگ مردمان کوچه ی تنگ/کدام پنجره از سمت عشق می روید/؟؟؟؟

از مجموعه شعر سپید-رد پا-محمد زارعی-

[ پنجشنبه بیست و یکم اسفند ۱۳۹۳ ] [ 14:13 ] [ محمد زارعي ]

آی آدم ها که بر ساحل نشسته شاد و خندانید
یک نفر در آب دارد می سپارد جان
یک نفر دارد که دست و پای دائم می زند
روی این دریای تند و تیره و سنگین که می دانید
آن زمان که مست هستید از خیال دست یابیدن به دشمن
آن زمان که پیش خود بیهوده پندارید
که گرفتستید دست ناتوانی را
تا توانایی بهتر را پدید آرید
آن زمان که تنگ می بندید
بر کمرهاتان کمربند

در چه هنگامی بگویم من ؟
یک نفر در آب دارد می کند بیهوده جان قربان

آی آدمها که بر ساحل بساط دلگشا دارید
نان به سفره جامه تان بر تن
یک نفر در آب می خواند شما را
موج سنگین را به دست خسته می کوبد
باز می دارد دهان با چشم از وحشت دریده
سایه هاتان را ز راه دور دیده
آب را بلعیده در گود کبود و هر زمان بی تابیش افزون
می کند زین آبها بیرون


ادامه مطلب
[ پنجشنبه بیست و یکم اسفند ۱۳۹۳ ] [ 13:6 ] [ محمد زارعي ]

جنگل افسون کاغذی

ما مانده ایم وحنجره های سکوت محض

                        اینک تمام پنجره ها در تحصنند

تابوت مومیایی یک مرد بی بهار

              حالا به شانه های شهر چه لبخند می زند

                               ما مانده ایم و جنگل افسون کاغذی....؟؟؟؟؟

                                                                    محمد زارعی

                                                                   مجموعه شعر بامداد خمار

 

[ چهارشنبه بیستم اسفند ۱۳۹۳ ] [ 18:51 ] [ محمد زارعي ]
          مطالب قدیمی‌تر >>

.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ

من كه از بازترين پنجره با مردم اين ناحيه صحبت كردم
حرفي از جنس زمان نشنيدم.
هيچ چشمي، عاشقانه به زمين خيره نبود.
كسي از ديدن يك باغچه مجذوب نشد.
هيچ كسي زاغچه‌يي را سر يك مزرعه جدي نگرفت.
m.zarei1352@yahoo.com
امکانات وب