همسفر آيــــــنه ها(محمدزارعی)
شعر-داستان-اجتماعی-فرهنگی -هنری 
قالب وبلاگ

ای نگاهت از شب ِ باغ ِ نظر ، شیرازتر

دیگران نازند و تو از نازنینان ، نازتر

چنگ بردار و شب ما را چراغان کن که نیست

چنگی از تو چنگ تر ، یا سازی از تو سازتر

قصۀ گیسویت از امواج ِ تحریر ِ قمر

هم بلند آوازه تر شد ، هم بلند آوازتر

گشته ام دیوان حافظ را ولی بیتی نداشت

چون دو ابروی تو از ایجاز ، با ایجازتر

چشم در چشمت نشستم ، حیرتم از هوش رفت

چشم وا کردم به چشم اندازی از این بازتر

از شب جادو عبورم دادی و ، دیدم نبود -

جادویی از سِحر چشمان تو پُر اعجازتر

آن که چشمان مرا تَر کرد ، اندوه ِ تو بود

گر چه چشم عاشقان بوده ست از آغاز ، تَر

[ پنجشنبه چهاردهم اسفند ۱۳۹۳ ] [ 19:25 ] [ محمد زارعي ]
... در پشت نگاه افتابی مردی /لبخند تلخی چشمک می زد/و اسمان خیالش در بغضی  پنهان/گور کن شهر  بلیت سینما می فروخت/و دخترکی در التهاب غرورش مدفون بود/راستی در ماورای نگاه خسنه ی ان مرد چه می بینی؟؟/عشق را مچاله کرده اند /در فریزری منقوش/و عابران ساده ی یک کوچه ی تنگ هنوز لیلی را  صدا می زنند

مجموعه شعر سپید-رد پا-محمد زارعی

[ پنجشنبه چهاردهم اسفند ۱۳۹۳ ] [ 19:9 ] [ محمد زارعي ]

[ یکشنبه دهم اسفند ۱۳۹۳ ] [ 18:2 ] [ محمد زارعي ]
عارفی را پرسیدند از اینجا تا به نزد خدای منان چه مقدار راه است؟
فرمود: یک قدم
گفتند: این یک قدم کدام است؟
فرمود: پا بگذار روی خودت

دریغا

که میان ما و رسیدن به " یک قدم" هزار فرسنگ است

[ یکشنبه دهم اسفند ۱۳۹۳ ] [ 17:58 ] [ محمد زارعي ]
...زمستان را تحقیر نکنید بهار هر چه دارد از زمستان است......

[ یکشنبه دهم اسفند ۱۳۹۳ ] [ 17:44 ] [ محمد زارعي ]
...در تنگنای نگاهش سکوت تنهایی کویر ی موج می زد /می شود ایا انسانی با دست خویش زنده به گور شود؟؟؟!!!

[ جمعه هشتم اسفند ۱۳۹۳ ] [ 21:37 ] [ محمد زارعي ]

شروع کرده ام از تو ترانه سر بکنم

که یک غزل ناب عاشقانه سر بکنم

 

نخواه از من شاعر که عاشقی نکنم

نخواه بی غزل و بی بهانه سر بکنم

 

[ پنجشنبه سی ام بهمن ۱۳۹۳ ] [ 13:11 ] [ محمد زارعي ]
ما تازیانه ها را می شمردیم/انها می خندیدند/این است داستان حقارت در تابلوی قرن......

[ چهارشنبه بیست و دوم بهمن ۱۳۹۳ ] [ 18:12 ] [ محمد زارعي ]
در کوچه ی تاریک پیرزنی  عابری در وسوسه ی گلدان لب طاقچه  ترانه  می خواند وحالا شهر در مزار افتاب به سوگ نشسته است  ما در کدام فلسفه به شیشه وسنگ لبخند خواهیم زد؟؟؟/!!!!

 

[ چهارشنبه بیست و دوم بهمن ۱۳۹۳ ] [ 13:51 ] [ محمد زارعي ]
ما مانده ایم وحنجره های سکوت محض/اینک تمام پنجره ها در تحصنند/تابوت مومیایی یک مرد بی بهار/حالا به شانه های  شهر چه لبخند می زند/ما مانده ایم و جنگل افسون کاغذی....؟؟؟؟؟

از مجموعه شعر بامداد خمار-محمدزارعی-

[ سه شنبه بیست و یکم بهمن ۱۳۹۳ ] [ 17:35 ] [ محمد زارعي ]
          مطالب قدیمی‌تر >>

.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ

من كه از بازترين پنجره با مردم اين ناحيه صحبت كردم
حرفي از جنس زمان نشنيدم.
هيچ چشمي، عاشقانه به زمين خيره نبود.
كسي از ديدن يك باغچه مجذوب نشد.
هيچ كسي زاغچه‌يي را سر يك مزرعه جدي نگرفت.
m.zarei1352@yahoo.com
امکانات وب